در پی جنگی که بزرگسالان به راه می اندازند، کودکان هم می میرند. رسانه ها مرگ کودکان را پوشش می دهند و دو طرف درگیر بر سر آنکه چه کسی مرگ را به کودکان پیشکش کرده،   دیگری را متهم می کنند. رسانه ها به خوبی می دانند که مانورشان در مورد مرگ کودکان، می تواند یکی از طرفین درگیر را به موضع ضعیف تر بکشاند و اهمیت پوشش رسانه ای مرگ کودکان در رخدادهای کنونی غزه نیز از همین جهت است.ولی چرا مرگ کودکان دردناک تر است؟! مگر غیر از آن نیست که جان همه ی ابنا بشر ارزشمند و مرگ هرکس عدم انتخاب ممکنی دیگر برای او خواهد بود. چرا میان مرگ کودکان، و سالخوردگان و اثر آن بر بازماندگان تا این اندازه تفاوت وجود دارد؟ چرا ما تا این اندازه از مرگ کودکان و جوانان متاثر می شویم، گویی به نوعی نژادپرستی در نحوه تاثیر از مرگ دیگران مبتلا شده ایم؟

 

آنچه در مرگ کودکان محرز است، آسیبی است که نصیب والدین آنها می شود. چه آسیبی می تواند به اندازه ی مرگ کودک، والدین را پریشان سازد؟ کودک که بنا بر قول اپیکوریان به بعد از مرگ خود آگاهی ندارد که بداند چه آسیبی بر خود یا بازماندگانش وارد شده، ولی پدر و مادر در یک مکانیسم دفاعی اتخاذ شده و به منظور کاهش دلهره غایی حاصل از موقعیت اگزیستانس خود، خود را ناجی کودک می دانند. این باور به جز آنکه به آنها مکانیسم دفاعی "منحصربه فرد بودن یا نجات دهنده" می دهد، کودک را در مسیر دفاع "حل در دیگری یا نجات دهنده غایی" یاری می دهد. کودک در مسیر تفرد بارها با مانع "دیگری" روبرو می شود ولی همین رشد نصفه و نیمه، هم کودک و هم والد را از دلهره اگزیستانس مرگ خود دور می کند. با مرگ کودک این زره دفاعی فروپاشیده می شود و والدین با ناکارمدی مکانیسم خود در نجاتِ دیگری ازمرگ روبرو می شوند. این فروپاشی مکانیسم دفاعی "منحصر به فرد بودن یا نجات دهنگی" آن قدر دردناک است که فرد مجددا در پی احیای آن بر می آید این بار شاید در قامت یک فعال سیاسی، یک فعال ضدجنگ و یا حتی مدیر یک رسانه...حداقل این بار امیدوار است که مرگ را به پس براند...دلهره آورتر آن است که در این قامت نیز موفق نشود! 

 

ولی این تنها وجه دردناک مرگ کودکان نیست ما از آن جهت مرگ کودکان و البته جوانان را دردناک می دانیم که آنها را در رسیدن به اهدافشان در زندگی کوتاه خود ناکام تصور می کنیم. ما آنها را سرشار از اهداف و پروژه هایی می دانیم که مرگ با بی اعتنایی آنها را نیمه کاره گذاشته است. گویی ما باور داریم که سالخوردگان به تمامی زندگی را زیسته اند و دیگر مرگ در ناکام ساختن مسیر پروژه های آنان، خود ناکام خواهد شد، پس مرگ را بیشتر سزاوار سالخوردگان می دانیم و به همین ترتیب مرگ آنها چندان ما را جریحه دار نمی کند ولی اگر همو فرزندی خردسال داشته باشد، واکنش ما به مرگ او تفاوت خواهد کرد.

 

رسانه ها به خوبی می دانند که برگزاری مانور تبلیغاتی حول محور مرگ کودکان تاثیرگذارتر از نمایش مرگ مردان و زنان پا به سن گذاشته است. این را حکومت ها نیز به خوبی دریافته اند ولی نگون بخت است حاکمیتی که خود را در معرض اتهام کشتار کودکان می داند. ما حتی به مرگ سربازان هم اهمیت کمتری می دهیم چون آنها را مشتاق به مرگ می دانیم، شاید بر این باوریم که تاوان منطقی انتخاب شغل نظامی گری مرگ است، هرچند این شکل از مرگ را با مراسمی شکوهمند در یادبود قربانی همراه می کنیم به امید آنکه سرباز بعدی را مشتاق تر به مرگ کنیم، گویی به سربازان در دفاع آنها از مرگ قریب الوقوع مان نیاز داریم.

 

ولی مرگ در بازی انسان ها در سناریوی مرگ محتوم خود، بی اعتنا ایستاده و بدون آنکه به سن، شغل یا هر آنچه از دفاع های ما علیه مرگ بیندیشد فردی را از جمع انسان ها روانه گور می کند. 

 

حمیدرضا ساسان فر20 تیر 93