تغییر نشانی وبلاگ به sasanfar.ir
با احترام
با احترام
مدرس: حمیدرضا ساسان فر
جمعه 22 آبان ساعت 10 الی 18
به صورت آنلاین و حضوری
مکان: تهران خیابان سمیه مرکز طرحی نو
تلفن: 88322630
رزرو ثبت نام: ارسال عدد 9 به 30003405003932
شروع دوره از 10 مرداد
اطلاعات بیشتر در tarhinow.ir
شروع دوره با کتاب Existential therapies
تاریخ برگزاری
یکشنبه ها از 7 دی ساعت 17 الی 19
محل برگزاری
مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی طرحی نو
تلفن ثبت نام
88322630-1
همراه با پخش آنلاین جهت شرکت دانشجویان از سراسر ایران و جهان
کاریروانیماتور
-روان درمانگرم گذشته ام را بالا آورد، همانجا در جلسه درمان. چشم هایم از روی فرش چرخید و ایستاد روی آدمی که نشسته بود روبروی من و می نوشت بر روی کاغذهایش هرچه از من بالا آمده بود. چیزی را به یادم آورده بود که فراموش کرده بودم از خودم. حرصم از حماقتم در آم. گویی مجبورم به اقتدارش اعتراف کنم. خودت که پرت میشوی از خودت همین می شود که شد.
لبخد ریزی کرد، سرش را از روی برگه بالا کشید و با چشمهایش گفت: خب؟!
حالم بدتر شد، فکر کردم ناخواسته تحسینش کرده ام، خوشحالی مرموزی داشت و من حال بوکسوری را داشتم که کنار رینگ زیر رگبار حمله حریف گیج شده بوده ام.
- این منصفانه نیست که من ساعتی روبرویم نیست. چقدر وقت داریم؟
کمی صافتر نشست. نوبت پاتک من بود!
- وقتمون تموم شده، ولی اگه چیزی میخوای بگی، بگو!
-همین دیگه، میخواستم بگم ساعتی روبروم نیست.
- نظرت در مورد زمان جلسات چیه؟!
اقتدارش رو قبول می کنم، اینو مدتی قبل بهش ایمان آورده بودم. میدونم دنبال چی میگرده، باز هم رفتم گوشه رینگ.
- احساس سردرگمی می کنم، هیچ چیزی نیست که بتونم باهاش تنظیم بشم.
- با ساعت تنظیم بشی؟! احساس سردرگمی؟ بیشتر توضیح میدی؟
گیج شدم، فوری به چند تا جمله قبلم برمیگردم. چرا پاتک؟ مگه اومدم جنگ؟
با همون گیجی میگم:
- من وقت کافی دارم؟ زندگی چطور میگذره؟!
- و هیچ زمان مشخصی هم در دسترس نیست.
- بله، از خودم می پرسم، اگر قراره بمیرم چرا باید زندگی کنم؟! و اگر بخوام زندگی کنم چقدر زمان دارم؟!
- وقتمون تمومه!
بلند شدم و راه افتادم به سمت درب خروج، ساعت دیواری را سمت راست، کنار دیوار دیدم. باید سری می گرداندم تا میدیدم اش!
.
.
.
حمیدرضا ساسان فر، ۹ آبان 93
در پی جنگی که بزرگسالان به راه می اندازند، کودکان هم می میرند. رسانه ها مرگ کودکان را پوشش می دهند و دو طرف درگیر بر سر آنکه چه کسی مرگ را به کودکان پیشکش کرده، دیگری را متهم می کنند. رسانه ها به خوبی می دانند که مانورشان در مورد مرگ کودکان، می تواند یکی از طرفین درگیر را به موضع ضعیف تر بکشاند و اهمیت پوشش رسانه ای مرگ کودکان در رخدادهای کنونی غزه نیز از همین جهت است.ولی چرا مرگ کودکان دردناک تر است؟! مگر غیر از آن نیست که جان همه ی ابنا بشر ارزشمند و مرگ هرکس عدم انتخاب ممکنی دیگر برای او خواهد بود. چرا میان مرگ کودکان، و سالخوردگان و اثر آن بر بازماندگان تا این اندازه تفاوت وجود دارد؟ چرا ما تا این اندازه از مرگ کودکان و جوانان متاثر می شویم، گویی به نوعی نژادپرستی در نحوه تاثیر از مرگ دیگران مبتلا شده ایم؟
آنچه در مرگ کودکان محرز است، آسیبی است که نصیب والدین آنها می شود. چه آسیبی می تواند به اندازه ی مرگ کودک، والدین را پریشان سازد؟ کودک که بنا بر قول اپیکوریان به بعد از مرگ خود آگاهی ندارد که بداند چه آسیبی بر خود یا بازماندگانش وارد شده، ولی پدر و مادر در یک مکانیسم دفاعی اتخاذ شده و به منظور کاهش دلهره غایی حاصل از موقعیت اگزیستانس خود، خود را ناجی کودک می دانند. این باور به جز آنکه به آنها مکانیسم دفاعی "منحصربه فرد بودن یا نجات دهنده" می دهد، کودک را در مسیر دفاع "حل در دیگری یا نجات دهنده غایی" یاری می دهد. کودک در مسیر تفرد بارها با مانع "دیگری" روبرو می شود ولی همین رشد نصفه و نیمه، هم کودک و هم والد را از دلهره اگزیستانس مرگ خود دور می کند. با مرگ کودک این زره دفاعی فروپاشیده می شود و والدین با ناکارمدی مکانیسم خود در نجاتِ دیگری ازمرگ روبرو می شوند. این فروپاشی مکانیسم دفاعی "منحصر به فرد بودن یا نجات دهنگی" آن قدر دردناک است که فرد مجددا در پی احیای آن بر می آید این بار شاید در قامت یک فعال سیاسی، یک فعال ضدجنگ و یا حتی مدیر یک رسانه...حداقل این بار امیدوار است که مرگ را به پس براند...دلهره آورتر آن است که در این قامت نیز موفق نشود!
ولی این تنها وجه دردناک مرگ کودکان نیست ما از آن جهت مرگ کودکان و البته جوانان را دردناک می دانیم که آنها را در رسیدن به اهدافشان در زندگی کوتاه خود ناکام تصور می کنیم. ما آنها را سرشار از اهداف و پروژه هایی می دانیم که مرگ با بی اعتنایی آنها را نیمه کاره گذاشته است. گویی ما باور داریم که سالخوردگان به تمامی زندگی را زیسته اند و دیگر مرگ در ناکام ساختن مسیر پروژه های آنان، خود ناکام خواهد شد، پس مرگ را بیشتر سزاوار سالخوردگان می دانیم و به همین ترتیب مرگ آنها چندان ما را جریحه دار نمی کند ولی اگر همو فرزندی خردسال داشته باشد، واکنش ما به مرگ او تفاوت خواهد کرد.
رسانه ها به خوبی می دانند که برگزاری مانور تبلیغاتی حول محور مرگ کودکان تاثیرگذارتر از نمایش مرگ مردان و زنان پا به سن گذاشته است. این را حکومت ها نیز به خوبی دریافته اند ولی نگون بخت است حاکمیتی که خود را در معرض اتهام کشتار کودکان می داند. ما حتی به مرگ سربازان هم اهمیت کمتری می دهیم چون آنها را مشتاق به مرگ می دانیم، شاید بر این باوریم که تاوان منطقی انتخاب شغل نظامی گری مرگ است، هرچند این شکل از مرگ را با مراسمی شکوهمند در یادبود قربانی همراه می کنیم به امید آنکه سرباز بعدی را مشتاق تر به مرگ کنیم، گویی به سربازان در دفاع آنها از مرگ قریب الوقوع مان نیاز داریم.
ولی مرگ در بازی انسان ها در سناریوی مرگ محتوم خود، بی اعتنا ایستاده و بدون آنکه به سن، شغل یا هر آنچه از دفاع های ما علیه مرگ بیندیشد فردی را از جمع انسان ها روانه گور می کند.
حمیدرضا ساسان فر20 تیر 93
دلش میخواست بخنده، ولی فکر می کرد جلف به نظر میرسه.
دلش میخواست عصبانی بشه، ولی فکر می کرد از ارزشش کم میشه.
دلش میخواست از احساسش بگه، ولی فکر می کرد باید خنثی باشه.
دلش میخواست از خودش بگه، ولی فکر می کرد باید ناشناخته باشه.
دلش میخواست خودش باشه، ولی فکر می کرد نباید این طور باشه.
اون در مورد چگونگی پرشور ساختن زندگی مردم تحصیل کرده بود، ولی زندگیش شور و حالی نداشت.
اون مثلا روانشناسی خونده بود!
.
.
29 دی 92
تمامی مقالات و مطالب به صورت PDF در این سایت موجود می باشد .
لطفا بر روی لینک زیر کلیک کنید ...
The International Society for Existential Psychology and Psychotherapy
.
نیچه / The Gay Science
روانشناسی بدون مطالعه و توجه به مبانی فلسفی خود از عمق کافی برخوردار نیست. رویکرد اگزیستانسیالیسم هم یکی از معدود رویکردهایی است که مبانی فلسفی آن شناخته شده تر و به مراتب از دیگر رویکردهای مسلط در عالم روانشناسی برجسته تر است. رویکردهایی مانند شناختی - رفتاری و روانکاوی هم از مبانی فلسفی عمیقی برخاسته اند که متاسفانه هیچ کدام به اندازه روان درمانی اگزیستانسیال مورد مداقه و تعمق توسط علاقه مندان خود قرار نمی گیرد.
به طور مثال در کالج های تخصصی روان درمانی اگزیستانسیال مبانی فلسفی هایدگر به عنوان یکی از دروس اصلی تدریس می شود ولی من در کالجی ندیدم که مبانی فلسفی رویکرد شناختی، جهت تدریس مورد توجه قرار گیرد.
آنچه روان درمانی اگزیستانسیال را با آن همه مبانی فلسفی پربار، از بعد از جنگ جهانی دوم یا دهه 30 یا 40 میلادی مطرح ساخت، اشتغال فکری مردم با پدیده هایی مانند مرگ و پوچی و... بود و این اصلا به آن معنا نیست که قبل از جنگ این مفاهیم در زندگی مردم جاری نبوده و یا بعد از آن نخواهد بود، بلکه من با استناد به نگاه هایدگر که مردم را در دو مرحله اندیشیدن به هستی و فراموشی هستی می داند، انسان ها را تا قبل از جنگ جهانی دوم در مرحله فراموشی هستی می دانم. آنها پس از جنگ و روبرویی با موقعیت های خطیر مرزی به مرحله اندیشیدن به هستی رسیدند و اینجا بود که چهار اصل مهم روان درمانی اگزیستاسیال -مرگ، آزادی، پوچی و تنهایی- برای آنها به عنوان بک سوال وجودی مطرح شد.
آیا این چهار اصل برای انسان عصر امروز اهمیت ندارد؟ قطعا انسان همواره در تکاپوی میان نیروهای متضاد درونی ناشی از این چهار اصل قرار دارد ولی اینکه بخواهد به طرزی اصیل با این رخدادها مواجه شود بستگی به آن دارد که در کدام مرحله از هستی قرار گرفته و چگونه می اندیشد. بنابراین از آنجایی که این چهار اصل با تولد هر انسان همراه او می شود هیچ گاه نمی توان این رویکرد را با عنوان رویکردی قدیمی ارزیابی کرد بلکه بهترین توصیف آن است که این رویکرد را بواسطه اضطراب های وجودی که به آن می پردازد علم بررسی نگرانی های غایی انسان که از تولد تا مرگ با او همراه است بشناسیم. هرگاه نگرانی های غایی انسان از آن چهار اصل فراتر رفت این رویکرد نیز باید نگاه خود را تغییر دهد وگرنه تا آن زمان همچنان به شیوه ای پویا به مسئله ی انسان خواهد پرداخت.
.
.
10 دی 92
جلسه اولش بود. نیم ساعت از وقت گذشته بود و من احساس کردم که کمتر از معمول درگیر درمان شده ام. خیلی حرف می زد، و آنقدر گفتار تندی داشت که بعضی وقت ها عقب می ماندم. آدم باهوشی بود و در هر پاراگرافی که حرف می زد، چند ارجاع به افراد و کتاب های گوناگون می داد و نقل قول های بسیاری می کرد.
روی فُرم در قسمت «مُعرف» نوشته بود از «وبلاگ آقای میناخانی». از فرایند پیدا کردن روانشناس برایم گفت، که پس از تلاش متعدد و تحقیق در مورد چند روانشناس، بالاخره به وبلاگ روانشناس جوانی رسیده بود و شماره روانشناس مذکور را چندبار گرفته بود و وی پاسخ نداده بود. دوباره به وبلاگ سر زده بود تا شماره دیگری پیدا کند که موفق نشده بود و در همان جا لینک وبلاگ من را دیده بود و از وبلاگ من بازدید کرده بود و خوشش آمده بود. با من هماهنگ کرده بود و پس از گرفتن وقت از منشی، همان روانشناس بهش زنگ زده بود و تمام ماجرا را به او گفته بود. فردای آنروز همان وبلاگ را چک کرده بود و دیگر لینک مربوط به وبلاگ من را ندیده بود!
ولی مردد بود. می گفت: «آن روانشناس اولی در وبلاگش نوشته بود که کیس های «اضطرابی» را ویزیت می کند. ولی شما چیزی ننوشته بودید». به جلو خم شد و آرنج هایش را روی پاهایش تکیه داد و با کنجکاوی پرسید: «آقای میناخانی، شما چه کیس هایی رو ویزیت می کنید؟». گفتم: «من انسان رو ویزیت می کنم، برای من ارتباط انسانی مهمتر از اختلال هاست». چشمانش برق زد، به پشتی صندلی تکیه داد و با هیجان و حرارت گفت: «آفرین، دقیقاً دنبال همین بودم».
می دیدم که با چه هیجانی از روانشناس هایی که قبل از اینکه فرد را ببیند نگاه قالبی به آنها دارند، شاکی بود. آنها که مقرر کرده اند که فقط کیس های «اضطرابی»، یا «افسردگی»، یا «بیش فعال» پذیرش می کنند و همه ی مراجعانشان را در قالب اختلالها می گنجانند. ولی اینجا چیز دیگری بود، اینجا این انسانها بودند که با هم حرف می زدند و پیش فرض قالبی درمانگر، «انسان بودن» مراجع بود. به نظرم آمد که در دقایق آخر به آن چیزی که می خواستم رسیده ام. بعضی جمله ها آنقدر بار ارزشی و معنایی مهمی دارند که از ده ها تکنیک خشک و انعطاف ناپذیر گیراتر هستند. این جمله ها همان هایی هستند که در جلسات ابتدایی به درمانجو امید بهبودی می دهند تا به درمانگر اعتماد کنند و به درمان متعهد شوند.
پ.ن:: «اگر از من بپرسند که شما چه اختلالهایی را پذیرش می کنید، پاسخ خواهم داد: من «انسان»ها را پذیرش می کنم». از حمیدرضا ساسانفر
هیچ هیچ است، این همه هیچ است پس
فکر کن در صنعت آن پادشاه
کاین همه بر هیچ می دارد نگاه
چون همه بر هیچ باشد از یکی
این همه پس هیچ باشد بی شکی
- عطار
من در این مقال علاقه ندارم که با استناد بر پژوهش های علمی این ادعا را نقد کنم، چه آنکه آنان که ذوب در انواع پژوهش ها هستند به خوبی پژوهش هایی را می شناسند که همین پژوهش های شواهد محور را هم زیر سوال برده است! این از طنز روزگار است که گروهی پژوهش می کنند که نشان دهند پژوهش دیگر صحیح نیست و دوباره آن دیگری را برای رد ادعای جدید برمی انگیزانند، تو گویی که در یک سیکل تکراری گرفتار آمده اند!
پژوهش های روانشناختی حداقل در ایران و در مقیاسی وسیع تر در جامعه آکادمیک، بیشتر وسیله ای برای ارتقا رتبه آکادمیک، دریافت پذیرش تحصیلی و نهایتا یک پز علمی ست تا یک قصد خالص پژوهشی. اکنون شهوت مقاله نویسی به جان روانشناسان افتاده، آنها مقاله می نویسند چون دوست دارند که در مقطع دکتری پذیرش شوند... مقاله می نویسند که مستخدم دانشگاه شوند (مستخدم یعنی کسی که استخدام شده است) و بعد برای نویسنده اول یا مسئول شدن به جان هم می افتند ... و هی می نویسند و می نویسند و این وسط هم یکی ادعا می کند وجودی است و من نمی دانم پژوهشهایش را کجای دلم بگذارم؟! می گویند آب که سربالا برود قورباغه ابوعطا می خواند!
یالوم می گوید:
اکثر درمانگران بالینی بلافاصله بعد از اتمام پایان نامه یا بازنشستگی پژوهش تجربی را کنار می گذارند. اگر پژوهش تجربی تلاشی معتبر در جهت حقیقت جویی و حقیقت بابی است، پس چرا روانپزشکان و روانشناسان بلافاصله بعد از تکمیل آنچه دانشگاه از آنها خواسته، جدول اعداد تصاوفیشان را کنار می گذارند؟ بر این باورم که وقتی درمانگر بالینی به پختگی می رسد کمک کم متوجه می شودمطالعه تجربی روان درمانی با معضلات سرسام آوری روبروست).
برای روشن شدن بجث بهتر است در ابتدا بدانیم که موضوعات روان درمانی وجودی چگونه مورد مطالعه قرار می گیرند:
- بعضی از مفاهیم درمان وجودی مورد مطالعه قرار نگرفته و از موارد هم پهلو استفاده شده، مثلا از مطالعات مربوط به کانون کنترل برای تبیین حیطه ی مسولیت و اراده استفاده شده.
- بعضی موضوعات هم، اجازه ی بررسی تجربی را نمی دهد با این وجود پژوهشگران از بخش هایی که اجازه بررسی آن فراهم ، است استفاده می کنند، هرچند این قبیل مطالعات بسیار سطحی و قاعده مند است مانند مطالعات مربوط به مرگ.
- بعضی حوزه ها شهودی می مانند مانند مسایل مربوط به حضور.
- و بعضی حوزه ها هم چنان متقن و روشن اند که بحث تجربی در آنها غیرضروری به نظر می رسد مانند اثربخشی رابطه درمانی.
ولی به طور کلی مسابل روان درمانی وجودی نمی تواند بر پایه ای پژوهش تجربی استوار شود. شما می خواهید ارگانیسم پیچیده را با تجزیه به اجزای تشکیل دهنده آن مورد مطالعه قرار دهید و هر جز را تا آنجا که می توانید تجزیه و ساده کنید که امکان پژوهش تجربی فراهم شود، در حالی که یکی از اصول روان درمانی وجودی آن را نفی می کند.
جیمز بوگنتال -رییس وقت انجمن روانشناسی انسانگرا و روان درمانگر وجودی- از 4 اصل زیر سخن می گوید:
1- انسان به عنوان انسان از مجموعه ی بخش های خود اولی تر است.
2- انسان آگاه است.
3- انسان دارای قدرت انتخاب است.
4- انسان دارای قصد است.
و اینها در کنار مخالفت با جبرگرایی، تاکید بر آزادی، انتخاب، هدف، ارزش ها، مسولیت و ارج نهادن بر دنیای تجربی منحصر به فرد هر انسان است.
تاکید روان درمانگران اگزیستانسیال، همواره بر تلاش درمانگر برای درک دنیای خصوصی بیمار است تا تمرکز بر مسیر درمانجو برای منحرف شدن از هنجارها. این رویکرد پدیدار شناختی، براساس تعریف غیرتجربی است و برای پژوهشگری که می کوشد استانداردهای بالای علمی را در کارش رعایت کند، مشکلاتی را موحب می شود.
فرضا پاسخ الکتریکی پوست، میزان تورم آلت تناسلی یا تعداد لقمه های خورده شده هم اندازه گیری شد، توانایی دوست داشتن، شور و شوق زندگی، بلندنظری و تعهد در زندگی را چگونه می خواهید اندازه گیری کنید؟
باری، دقت نتیجه، ارتباط مستقیمی با کم اهمیتی و پیش پا افتادگی متغیرهایی دارد که مورد مطالعه قرار گرفته اند. دانش غریبی ست!
شیوه ی درک دنیای درون انسان، شیوه ی پدیدار شناختی است، چنین رویکردی در روان درمانی کاملا عملی است، و هر درمانگر به خوبی می کوشد به همین ترتیب با بیمار ارتباط برقرار کند. این همان چیزی است که همدلی، حضور، گوش دادن صادقانه، پذیرش بدون قضاوت یا به عبارت رولو می "ساده اندیشی سخت گیرانه" نامیده می شود.
حالا اگر روان درمانگر وجودی در قالب رویکردی که انتخاب کرده است از دنیای تجربی خود مدد بگیرد، بی راه نرفته است، چون او یک روان درمانگر وجودی است. شخصا آرزو دارم که روانشناسان به تدریج از سیکل معیوب و بازی اثبات برتری نظریه خود بر نظریات دیگران دست بردارند و به ماهیت و ساختار منحصر به فرد هر انسان که نمی تواند در قالب یک نسخه ی متحد درآید احترام گذارند.
با اینهمه ای قلب دربه در ، از یاد مبر که ما ،
من و تو ، عشق را رعایت کرده ایم
از یاد مبر که ما ،
من و تو ، انسان را رعایت کرده ایم ؛
خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود. (شاملو)
.
.
حمیدرضا ساسان فر، 1 آذر 92
.
.
*این یادداشت از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال نوشته اروین یالوم بهره برده است.