زندگی!
تصور کنید به ترتیبی که اصلا براتون مشخص نیست به یکی از شلوغ ترین ایستگاه هایBRT تهران (مثلا آزادی - تهرانپارس) پرتاب میشید. به خودتون که میاید، متوجه میشید که بین جمعیت به هم فشرده ای از آدمها گرفتار شدید. بوی نامطبوع درون اتوبوس، به همراه تهویه بد اون، امان هر مسافری رو میگیره. پنجره های اتوبوس هم خرابند و گرمای اتوبوس کلافه تون کرده، در هر ایستگاه تعدادی آدم پیاده یا سوار میشه و شما آرزو میکنید که ای کاش میتونستید تو یکی از این ایستگاهها پیاده بشید. هرکسی تو این وضعیت به کاری مشغوله، یکی غر میزنه، یکی مطالعه می کنه و یک منفعل یه گوشه ای نشسته تا مسیر به پایان برسه. شما هم در تلاش برای دست و پا کردن یه چیزی هستید که بتونه دلیلی برای موندنتون تو این وضعیت باشه...در همین گیرودار چشمتون به دخترخانمی میفته که انتهای اتوبوس ایستاده و سعی می کنید که تا جایی که ممکنه بهش نزدیک بشید، چون فکر می کنید دوستش دارید! در تلاش برای رسیدن به این خانم، همه رنج های مسیر براتون هموار میشه حالا دیگه دلتون میخواد تو اتوبوس باشید و حالا حالاها پیاده نشید. به هر حال گفتگوتون با اون خانم گل میگیره و ...
.
دنیای ما مثال همین اتوبوس بی در و پیکره... ما به زندگی پرتاب میشیم، جایی که پر از رنج و ناراحتیه، باید یه چیزی رو دست و پا کنیم که با اون بتونیم این رنج رو کمی تحمل کنیم، عشق میتونه یکی از اون چیزها باشه. همین!
.
.
ساسان فر، 11 اسفند93
.
دنیای ما مثال همین اتوبوس بی در و پیکره... ما به زندگی پرتاب میشیم، جایی که پر از رنج و ناراحتیه، باید یه چیزی رو دست و پا کنیم که با اون بتونیم این رنج رو کمی تحمل کنیم، عشق میتونه یکی از اون چیزها باشه. همین!
.
.
ساسان فر، 11 اسفند93
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 22:39 توسط حمیدرضا ساسان فر
|
این سایت/ وبلاگ در دامنه های زیر هم قابل دسترسی است: