اون مثلا روانشناسی خوانده بود!

دلش میخواست بخنده، ولی فکر می کرد جلف به نظر میرسه.

دلش میخواست عصبانی بشه، ولی فکر می کرد از ارزشش کم میشه.

دلش میخواست از احساسش بگه، ولی فکر می کرد باید خنثی باشه.

دلش میخواست از خودش بگه، ولی فکر می کرد باید ناشناخته باشه. 

دلش میخواست خودش باشه، ولی فکر می کرد نباید این طور باشه. 

اون در مورد چگونگی پرشور ساختن زندگی مردم تحصیل کرده بود، ولی زندگیش شور و حالی نداشت. 

اون مثلا روانشناسی خونده بود! 

.

.

29 دی 92

روانشناس فضول!

به روانشناس و روانشناسی چه مربوط که آدما چطور میخوان زندگی بکنن؟
فضولی کردن تو زندگی مردم و موعظه خوندن برای اونا چه ربطی به من روانشناس داره؟ 
هر کی آزاده که هرطور دلش میخواد زندگی کنه و هر طور که دلش میخواد فکر کنه، در نتیجه ما روانشناس ها خیلی موفق باشیم اون رو به انتخاب های خودش و مسولیت ناشی از اون آگاه کنیم... 
اغلب افراد نگاه کنترل گرایانه ای به روانشناسی دارن، حالا فارغ از اینکه این نگاه ناشی از آرزوهای خودشونه یا ما واقعا انقد کنترل گر هستیم، شخصا با تایید هر دو ادعا موافقم.

ما مفعول روانشناسی شده ایم!

دنیا ما را دوست ندارد، ما آنها را طبقه بندی کرده ایم، ما آنها را تحلیل می کنیم، ما آنها را بیمار می شناسیم، به آنها فرمان می دهیم که چگونه باشند، ما نمیتوانیم با دنیای اطرافمان ارتباط برقرار کنیم، ما مفعول روانشناسی شده ایم. روانشناسی ما را به پیش می راند، دی اس ام ایدئولوژی ما شده، دنیا را با کتاب آسیب شناسی اندازه می کنیم و دیگران را به جز کیس نمی بینیم! ما مفعول روانشناسی شده ایم. . . . شهریور 92

تردید

جلسه اولش بود. نیم ساعت از وقت گذشته بود و من احساس کردم که کمتر از معمول درگیر درمان شده ام. خیلی حرف می زد، و آنقدر گفتار تندی داشت که بعضی وقت ها عقب می ماندم. آدم باهوشی بود و در هر پاراگرافی که حرف می زد، چند ارجاع به افراد و کتاب های گوناگون می داد و نقل قول های بسیاری می کرد. 

روی فُرم در قسمت «مُعرف» نوشته بود از «وبلاگ آقای میناخانی». از فرایند پیدا کردن روانشناس برایم گفت، که پس از تلاش متعدد و تحقیق در مورد چند روانشناس، بالاخره به وبلاگ روانشناس جوانی رسیده بود و شماره روانشناس مذکور را چندبار گرفته بود و وی پاسخ نداده بود. دوباره به وبلاگ سر زده بود تا شماره دیگری پیدا کند که موفق نشده بود و در همان جا لینک وبلاگ من را دیده بود و از وبلاگ من بازدید کرده بود و خوشش آمده بود. با من هماهنگ کرده بود و پس از گرفتن وقت از منشی، همان روانشناس بهش زنگ زده بود و تمام ماجرا را به او گفته بود. فردای آنروز همان وبلاگ را چک کرده بود و دیگر لینک مربوط به وبلاگ من را ندیده بود!

ولی مردد بود. می گفت: «آن روانشناس اولی در وبلاگش نوشته بود که کیس های «اضطرابی» را ویزیت می کند. ولی شما چیزی ننوشته بودید». به جلو خم شد و آرنج هایش را روی پاهایش تکیه داد و با کنجکاوی پرسید: «آقای میناخانی، شما چه کیس هایی رو ویزیت می کنید؟». گفتم: «من انسان رو ویزیت می کنم، برای من ارتباط انسانی مهمتر از اختلال هاست». چشمانش برق زد، به پشتی صندلی تکیه داد و با هیجان و حرارت گفت: «آفرین، دقیقاً دنبال همین بودم».

می دیدم که با چه هیجانی از روانشناس هایی که قبل از اینکه فرد را ببیند نگاه قالبی به آنها دارند، شاکی بود. آنها که مقرر کرده اند که فقط کیس های «اضطرابی»، یا «افسردگی»، یا «بیش فعال» پذیرش می کنند و همه ی مراجعانشان را در قالب اختلالها می گنجانند. ولی اینجا چیز دیگری بود، اینجا این انسانها بودند که با هم حرف می زدند و پیش فرض قالبی درمانگر، «انسان بودن» مراجع بود. به نظرم آمد که در دقایق آخر به آن چیزی که می خواستم رسیده ام. بعضی جمله ها آنقدر بار ارزشی و معنایی مهمی دارند که از ده ها تکنیک خشک و انعطاف ناپذیر گیراتر هستند. این جمله ها همان هایی هستند که در جلسات ابتدایی به درمانجو امید بهبودی می دهند تا به درمانگر اعتماد کنند و به درمان متعهد شوند.

پ.ن:: «اگر از من بپرسند که شما چه اختلالهایی را پذیرش می کنید، پاسخ خواهم داد: من «انسان»ها را پذیرش می کنم». از حمیدرضا ساسانفر