اون مثلا روانشناسی خوانده بود!
دلش میخواست بخنده، ولی فکر می کرد جلف به نظر میرسه.
دلش میخواست عصبانی بشه، ولی فکر می کرد از ارزشش کم میشه.
دلش میخواست از احساسش بگه، ولی فکر می کرد باید خنثی باشه.
دلش میخواست از خودش بگه، ولی فکر می کرد باید ناشناخته باشه.
دلش میخواست خودش باشه، ولی فکر می کرد نباید این طور باشه.
اون در مورد چگونگی پرشور ساختن زندگی مردم تحصیل کرده بود، ولی زندگیش شور و حالی نداشت.
اون مثلا روانشناسی خونده بود!
.
.
29 دی 92
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:21 توسط حمیدرضا ساسان فر
|
این سایت/ وبلاگ در دامنه های زیر هم قابل دسترسی است: